تبليغاتX
پیامبر جهنمی

يه كار مال چند وقت پيشه :

 

هوا كه بازتر شد

آمدم اينجا آنقدر نشستم

تا تو به ذهنم خطور كني

       " الهام" شوي

همانگونه كه هستي

همين قدر واضح كه به نظر مي رسي

ولي

تو اين قدرها هم واضح نيستي

وضوح من، همه، توي چشمان سخت گير تو

تحليل مي رود و آنقدر سخت مي شود

كه گاهي خودم هم از ياد مي برمش!...

"الهام"

واژه ايست!

بي شك تمام واژگان در وراي ظاهر آهنگين خود

مفهومي را به دوش مي كشند...

اما حقيقتاً كم لطفي ست

فقط پنج حرف؟!...

اين ابتداي الفباي آفرينش

آ غاز ماجراي   ا  نسان

"آدم "

كه اساساً چطور مي توان نقطه اي يافت كه از آن شروع كرد؟

لللللللكنت فراواني كه در زبانم افتاده

اجازه ي شروع كردن نمي دهد!

سرنوشت من

مثل لللللللا له هاي واژگوني ست

كه از بس نتوانستند تو را فرياد كنند

توي خودشان گم شدند!!!

"هميشه" للللللللاله هاي واژگون برايم انگار

در هاله اي از ابهام بود و هميشه ....

در فكر اين واژه عجيب

"هميشه"

كه تا تو بوده اي

"هميشه"

و تا تو هستي

"هميشه"

"آينده" در نگاه هاي مظلوم اين واژه

نقطه ي مبهمي شده

اي "هميشه"! توي كدام گذشته پنهان شده اي

كه آينده براي "هميشه" در گير و دار چشمان تو گير افتاده؟

ولي "من"

نهايي ترن پايان اين واژه ها

منتظرت نشسته ام

تا شروعم كني

تا زماني كه "ماندن" را با "م" شروع كني!

هنوز من آنجا منتظرم

تا "مممممممممكن" را به حقيقت برساني...

 

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 0:19  توسط مهدی  | 

ديدي كه مژده ي باران به تل خاكستر رسيد؟

ديدم تمام موريانه ها

از بس غم صليب بيست و چند فرزند مسيح را خوردند

                                                                       باد كرده اند

حالا صليبي را كه خودت آتش زدي و خاكستر كردي

دوباره مي خواهي

به ديوار خانه ام بزني؟!

اين زخم كهنه اگر سر باز كند

تمام وسوسه هاي موريانه وارم

توي رگهام تلو تلو مي خورند....

تو هم تمام كردي

قصه ي آخرين وسوسه ي صليب را

كه لبخند را از لبان ترك خورده ام دريد و بلعيد...

اين بيست و چندمين بار است كه دارم خاكستر مي شوم....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 18:18  توسط مهدی  | 

تو، تنها هديه ي شقايق هاي وحشي

                 به سرزمين مداد شمعي ها بودي

درست مثل همين ارديبهشتي كه در راه است

    داشتي مي آمدي

توي صفحه هاي سررسيد من

شمايل باران را طرح بزني

وتمام اين صفحه را توي ذهن من فرو كني

كه آن كسي كه در راه است

تمام فاصله اش

همين چند سطر باقي مانده است.....

و تمام شادي لب هاي من

در لبخند تو خلاصه مي شود

و دست من

كه تمام حقيقت تو را

روي اندامت جستجو مي كند.........

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 18:42  توسط مهدی  | 

از پایه ی صندلی می ترسم

                     انگار توی مغزم تلوتلو می خورد

          که رویش بنشینم

             کتاب را باز کنم و نخوانده ببندم!

هی تکان بخورم

و از خشکیش بلند شوم و روی زمین بنشینم!

این دیگر همان زمین خداست که می گفتند

تک تک این موزاییک ها را

پیامبران خدا

 با پایه ی صلیب هایشان محکم کوبیده اند

اما....

صلیب مرا قالپاق دزد ها بردند !

حالا من مانده ام

 هاج و واج

با یک سررسید

پر از اعداد و ارقامی

که مفهوم سال را به تو می آموزند

"امروز، چنمین روز از چندمین هفته ی چندمین ماهِ......

                                                                      تعطیلی رسمی!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 19:28  توسط مهدی  | 

اگر برای تمام سکوت کویر

این کلمات را

توی صفحه

با هم مخلوط کنی

می بینی که

برای هرزه مردان

تمام این شب جمعه را

توی گورستان شمع روشن می کنند

که شرمسارت کنند

ولی تو،

هنوز به تک پایی مرغ اصرار داری.....

راستی

لک لک ها را کجا فرستادی؟

من توی ابر ها گم شدم

اینجا مگر آسمان چندم است

که باید روی زمین پیدایت کنم؟

خوابم گرفته،

شاید به یکی از همین ابرها بود

که گیر کردم و 

حصارش توی تنم فرو رفت

حالا هی باید بچرخم

که ستاره ی قطبی

برای چندمین بار

توی ذهنم خطور کند

و شعر بیاید و

تو را پیش لک لک ها برد

راستی

امروز چند شنبه است؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 22:20  توسط مهدی  | 

همینطور به خودم دارم

هی وصله می زنم و می دوزم

دوباره می شکافم

ولی از این موشکافی ها خوشم نمی آید

من از این مسخره بازی

هیچ وقت خسته نمی شوم

برای همیشه همینجا می نشینم و

دست از زیر چانه بر نمی دارم

آسمان زمین بیاید یا نیاید

فرقی نمی کند

دست من سر جای خودش است

می خواهم روی شما را کم کنم

پس روی در روی دیوار خانه تان

هوار می زنم

تا بیایید در را باز کنید

در می روم!

من را همینجوری باید بپذیرید

یا

جلوی دهانم را بگیرید و اردنگی نصیبم کنید

چه فرقی می کند؟

همین که خودم را بتکانم

آش و کاسه و همان و همین

روی سرتان خالی می شود

ولی راستی چه منظره ی زیبایی است

که انتهای صفحه را پاره...

+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت 21:17  توسط مهدی  | 

اینجا سرای هیچ و نیستی است

به امید چه نشسته ای؟

هیچ چیز و هیچ کس به فکر این خطوط نیست

حتی خودشان هم به هم پشت کرده اند

پشت به پشت هم

پشت و رو می شوند

بگذارید رو در رو بگویم

توی روی شما می ایستم

که آبرویم را نریزند

سر ناسازگاری دارم

ساز می زنم

که مخالفت خود را اعلام کنم

مخالف سرسخت این صفحه

به نشانه ی ناسازگاری

سازم را شکستم

که زمستان آینده از سرما نلرزم

ولی شما به روی خود نیارید

که باقی این شعر سانسور شده است!...

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 22:43  توسط مهدی  | 

قطره قطره

روی صورتت

انگار

دریچه ای باز شده

از آن طرف

کسی که نمی داند

به رویت لبخند می زند

و تو

تمام حجم دریچه را

مثل اینکه کسی خواسته باشد

پشت هم

از روی صورتت پاک می کنی

دریچه ای که هر لحظه ممکن است...

این دریچه،

ملودی های ناهمگون،

هلال ماه و

دانه دانه آثار انگشت تو

که تمام روزنه های شب را به هم می دوزد...

رشته ای بافته به گردنت آویزان کرده ای

با آستینت باقی را محو می کنی

اما این دریچه

فکرش را هم نمی کردی

هنوز باز است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 16:3  توسط مهدی  | 

به نام پدر

             پسر

                   کاغذ...

این سررسید را مصلوب می کنم

[زندگی کاغذی!]

اینجا تازه صفحه ی ۱۷ تیر است

چقدر ساده بودی!

انگار هنوز هم داری

          توی این صفحه

هی می نویسی و خط می زنی

و

من

هنوز

   توی همان نخ هستم

جوهر خودکارت؟

یا

صفحه های سررسید؟

- هی!

پیامبران کاغذی

که پاک و مقدس

                       به آتش افتادند...-

توی این کاغذ بازی

خدا را که بیابی

توی کاغذ رنگی های بهشت

جشن آغاز ولادتت را

                           طرح می زنی!

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 22:43  توسط مهدی  | 

خراب شد!

گلهای تازه به دوران رسیده

                                      هر جایی

تمام شب را حبا ب اندود بود

توی حباب ها 

                  انگار...

بگذریم

چقدر بیابان باید 

که تمام حبابهای با تو را

توی دستان من

                       سرازیر شود؟!

 سر از کارت در نیامد  

      که همه ی خواب شب جمعه

به پای هفته ای

         خاکستر شد

سوزن به دست گرفته ای

تک تک حباب ها را...

  حیف!

سر از کارم در نیامدی

به سادگی یک اتفاق بودم

                          که خدا می توانست...

اما!

چقدر سیب

      بچینم از دستت

                               که حوایی شوم؟!

آدم تو

عروسک خیمه شب بازی هرجایی

به خاک افتاده

ضجه می زند

آرزوی حادثه ای نا یافته را

توی همان حباب آغاز داستان....

.....................................................

حالا هی سوزن بزن!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 18:15  توسط مهدی  |